این روزها که می گذرد
شادم!
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد!
این روزها
شادم
که می گذرد...
قیصر امین پور
اینجا فقط دو چیز می درخشد
از ماه تابان تر:
این گل سیگار
و قلبم
در زیر این درخت شب بو
که گلهایش از فرط عشق ِ عطر افشانی
آنقدر شکفته اند که شاید
هر لحظه
بترکد… پرپر شود . . . .
کسی چه می داند
شاید، این قدر
همدیگر را دوست نمی داشتیم
اگر از دور
به تماشای روح هم نمی نشستیم
کسی چه می داند
اگر آسمان ما را جدا نمی کرد
شاید، این قدر
به هم نزدیک نبودیم
ناظم حکمت
درد های من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
" چامه و چکامه " نیستند
تا به " رشته ی سخن " در آورم
نعره نیستند
تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
قیصر امین پور....من عاشق این شعرم.
نه تو می پایی، و نه کوه. میوه این باغ : اندوه ،اندوه .
گو بترواد غم، تشنه سبویی تو، افتد گل، بویی تو .
این پیچک شوق، آبش ده،سیرابش کن، آن کودک ترس، قصه بخوان ،خوابش کن .
این لاله هوش ،از ساقه بچین، پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد، بشود .
و خدا از تو نه بالاتر.نی، تنهاتر، تنهاتر.
بالاها، پستی ها یکسان بین .پیدا نه پنهان بین .
بالی نیست ،آیت پروازی هست. کس نیست ،رشته آوازی هست .
پژاوکی: رویایی پر زد رفت. شاپویی : رازی بود ،در زد رفت .
اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند. تنهایی : آبشخور ما کردند .
این آب روان ،ما ساده تریم. این سایه افتاده تریم .
نه تو می پایی، و نه من دیده تر بگشا. مرگ آمد ،در بگشا
سهراب......
اومد از راه
با من آشنا شد
با تموم خستگی هاش با من هم صدا شد
خونه ی دل از محبت گرم و با صفا شد
به غرور گذشته رسیدم
به هوای گذشته پریدم
چی بگم
ندونستم که غریبه
هر چی باشه یه غریبه ست
ندونسته دلم رو به غریبه سپردم
اون غریبه رو ساده شمردم
گول چشم سیاهش رو خوردم
رفت از این شهر
که دلم رو به خون بکشونه
که جونم رو به لب برسونه
جای دیگه آتیش بسوزونه..
ندونستم که غریبه
هر چی باشه
یه غریبه ست....
ندونستم
که غریبه ....
هر چی باشه یه غریبه ست..............
در این دیار خسته کش دیگر بریده نفسم
هر چه تلاش می کنم به آرامش نمی رسم......
در این دیار خسته کش وجود من بیهوده شد
ارثیه های عاطفی،این جا از من ربوده شد
روز نفس نفس زنان رو به سراب می روم
خشک گلو و تشنه لب به عشق آب می روم
شب که به خانه می رسم
شکسته بال و خسته جان
در غم فردای دگر باز به خواب می روم
از تن خشک شاخه گل توقع جوانه نیست
اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست
از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن
برای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکن
فرشته ی نجات ما دیر به ما رسیدی
کهنه شدست زخم ما
کوشش بی سبب مکن...........
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
از میان برده است طوفان نقشهایی را
که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک
سهراب
به چشم های نجیبش،
_ که آفتاب صداقت
و دست های سپیدش،
که بازتاب رفاقت
و نرمخند لبانش نگاه می کردم
و گاه گاه
تمام صورت او را
صعود دود ز سیگار من کدر می کرد
و من
به آفتاب پس ابر خیره می گشتم
و فکر می کردم
در آن دقیقه که با من
نه تاب گفتن و
_ نه طاقت نگفتن بود
و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
سیاه گیسو ی من
_ مهربان تر از خورشید
از این سکوت من آزرده گشت و
هیچ نگفت
و نرخنده ی نشکفته بر لبش پژمرد
و روی گونه ی گلگونش را
غبار سرد کدورت در آن زمان آزرد
توان گفتن از من رمیده بود این بار
در آخرین دیدار
تمام تاب و توانم رهیده بود از تن
اگر چه این سخن:
_ از تو می گریزم _
را
چه بار ها که به طعنه
شنیده بود از من
.
توان گفتن از من رمیده بود
چرا؟
که این جداییم از او نبود
از خود بود
و سرنوشت مرا
آن گونه ای که می شد
بود
سخن تمام،
_ مرا دست های نامرئی
_ به پیش می راندند
سخن تمام ،
مرا کوه و جنگل و صحرا
به خویش می خواندند
مصدق!
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق چنین است
کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم
آن وقت میان دو دیدار تقسیم کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زود تر ها چیز ها را ببینیم
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها
گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من
مشیری
عبور می کنم
آهسته گاه چون باد در موهای کودکان
عبور می کنم گاه
ساده چون پارسایی غریب
و شما مثل همیشه خیال می کنید
در درانه ای جدید
جوانی سر به هوای این دنیاست
که شوخ و بی خیال آدمی و خدا
عبور می کند تند
باشد ،شما خیال کنید
من هم هزار ساله عبور می کنم
می گردم به گرد این جهان که گیج می چرخد
گاه در شما غریب
گاه در خودش عجیب
هیوا مسیح
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سینه سخن به درگهن آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد
اسما..تولدت مبارک......
یک ستاره دارمخدا کند که ز دلهای ما صفا نرود |
کاهیده قطره قطره تنم در زلال اشک
من پیشرفت کاهش جان را درون دل
احساس می کنم
احساس می کنم که تو بخشیده ای به من
این پرشکوه جوشش پر شوکت غرر
در من نهانتظار و نه امیدی
امید بازگشت تو ؟
بی حاصل
من از تو بی نیازتر از مردگان گور
دیگر به من مبخش
احساس دوست داشتن جاودانه را
با سکر بی خیالی
اعصاب خویش را
تخدیر می کنم
من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب سنگ تصویر می کنم
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما
مادر
مرو برای خدا پیش ما بمان
از ما جدا نشو
بر قطره هی تلخ سرشکم نگاه کن
بنگر بدست کوچک و لرزان خویش
از قصه های طلاق و جدایی سخن مگو
از پیش ما مرو
از ما جدا مشو
اشک نیاز را بر رخ ما ببین
ما جوجه های تازه رس بی ترانه ایم
بر جوجه های غم زده ،سنگ غم مزن
ما را زیر بال نوازش عزیز بدار
سامان آشیانه ی ما را بهم مزن
مادر هراس در دل ما می زند موج
دستم به دامنت
بابا!شکسته شیون من در گلوی من
در پیکرم حکومت بیم است و اظطراب
بنگر به خواهرم ـ کاین طفل خردسال
می لرزد از هراس ــ می ترسد از طلاق
فریاد التماس مرا گوش کن ای پدر!
ما با وفای مادر خود خو گرفته ایم
مادر بهشت ماست
او نقش سبز زندگی و سرنوشت ماست....
دلم تنگه برا دل فولادم
که دیگه خم شده!تا شده!شکستست
دلم تنگه برا باروون
تورو خدا بذارین باروون بیاد
ــآهای بامعرفتا!!!!
آفتاب رو جیره بندی نکنین
فرصت عشق رو از ما نگیرین............

